پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

پارسا و مهرسا

شانزده ماهگی

در شانزدهمین ماه تولدم 16 دندانم کامل در امدند البته کامل یعنی که همشون از لثه بیرون اومدن اما مونده تا قشنگ بشن! و همین دندانهای 15 و 16 ام بودند که من را مریض کردند و سه چهار روز حسابی حالم بد بود تا جایی که روز عید غدیر هم رفتم دکتر البته دکترها گفتن که احتمال زیاد ویروسی هست توی این ماه یک بار دیگه رفتم نمایش و اینبار خیلی ترسیدم و در کل نمایش در بغل مامان بودم و میگفتم دد یعنی بریم بیرون و بغض میکردم این ماه توانستم یکی از پازلهام رو کامل درست کنم و هر دونه اش رو که میزارم سر جاش برای خودم دست میزنم گاهی نیم ساعت یا بیشتر سرگرم میشم با پازل این ماه به مناسبت روز کودک کادو گرفتم از مامانی در این ماه من عاشق یکی از بر...
16 آبان 1393

یک تجربه ناموفق؟

به عنوان توجه نکنید ! این تجربه برای من کاملا موفقیت داشت و برای مامانم ناموفق بود!!!!!!!!!!!!!! بله من از اول مهر ثبت نام شده بودم مهد زبان در نزدیکی منزلمان تا قبل از روز موعد به مامان یکجورهایی گفته بودم که نمیرم برام وسیله نخر  و خلاصه من حرف دلم روزده بودم اما مامان باورش نمیشد تا اینکه روز اول که رفتیم من با کمی گریه و ناراحتی به مامان گفتم بیاد سر کلاس بشینه و مامان هم قبول کرد بعد از مدتی مامان  رفت دم کلاس نشست و من هم صندلیم رو آوردم دم در و موقعی که بچه ها خواستن برن play room من دیگه نرفتم و به مامان گفتم بریم خونه و آمدیم خانه اما روز دوم تا رسیدیم من گفتم نمیام تو کلاس کمی تو راهرو منتظر موندیم که...
9 مهر 1393

پانزده ماهگی

در پایان این ماه کلی پیشرفت  داشتم  از لحاظ گفتاری  تا زنگ تلفن و ایفون میاد میگم کیه (با یک لحن خاص) پارسا رو خیلی واضح تر میگم  شیر میخوام میگم نی! از لحاظ دندونی هم اون دندانها که همه با هم تصمیم گرفته بودن در بیان چهار شش تاشون دیگه کامل زدن بیرون و دوتاشون مونده  از نظر بازی کردن هم که هر کاری پارسا انجام بده منم انجام میدم  به خصوص با لگوها  یا بپر بپر روی تخت که  خیلی  هم کار خطرناکی هست  دیگه اینکه خیلی حمام رفتن رو دوست دارم و تو حمام حسابی اب بازی میکنم  از لحاظ وزنی هم 13.500بودم و هنوزم مامان قدم رو اندازه نگرفته  و دیگه اینکه در تمام مدت شبانه روز که...
30 شهريور 1393

پارسا و مهرسا19

دوین نمایش عروسکی که پارسا و مهرسا با هم رفتن اولین بار مهرسا فقط تو کالاسکه بود اما اینبار  اینطوری روی سن ایستاده بود و از هنرپیشه نمایش ابنبات میگرفت! اما پارسا همچنان خجالتی بود با زور رفت روی سن ...
15 شهريور 1393

چهار ده ماهگی

در چهاردهمین ماه زندگیم اتفاقات زیادی در دهانم افتاد هشت تا دندانم به طور همزمان تصمیم گرفتند که با هم در بیان ! البته همه اشان با هم در نیومدن اما همه با هم نیش زدند و در پایان این ماه از این هشت تا چهار تاشون در آمدند اما یک اتفاق هم روی کله ام افتاد ،برای اولین بار رفتم آرایشگاه ،مامانم با شناختی که از برادرم در زمینه آرایشگاه رفتن داشت با ترس و لرز من را به آرایشگاه برد اما بر خلاف برادرم من خیلی آرام و قشنگ نشستم و خانم آرایشگر موهام را تا توانست کوتاه کرد! در پایان این ماه وزنم 13 کیلو بود و قدم هم مامانم نتوانست اندازه بگیرید آخه دیگه دکتر هم نمیروم برای چکاپ بزرگ شدم دیگه!
15 شهريور 1393

دیالوگ ماندگار

بابا:پارسا  زندگی رو دوست داری؟ پارسا:بللللللله  خیلی دوست دارم بابا:چرا؟مگه چی تو زندگی  داری؟ پارسا:همه چی،تلوزیون ،مبل،متکا،غذا،شیر، (با اشاره ی دست به طرف مامان و بابا)مامان و بابا و مهرسا و خاله  بابا:کدوم رو از همه بیشتر دوست داری که تو زندگی باشن؟ پارسا:اول مامان  بعدش بابا و در این هنگام مامان از شدت شوق اشک  تو چشمهاش جمع شد و .....
19 مرداد 1393

د د ررررررررررر

یکی از فانتزی های من اینه که هر روز و در هر ساعتی برم بیرون از خونه و یا به زبون خودم بریم ددر میرم سر کشوهی جورابهام و جورابهام رو بر میدارم و مدام میگم ددر در یکی از همین ساعتها که تو خیال خودم  بودم و سر کشوی جورابهام بودم و هر جورابی که بر میداشتم میگفتم ددر  و داداشی عزیزم من را مورد لطف خودش قرار میداد و با هر بار ددر گفتن من ایشون میگفتن بیخود (یعنی ددر نداریم  چون برادر من اصلا با بیرون رفتن میانه خوبی نداره) بعد از این که این دیالوگ بین من و داداشی چند بار تکرار شد من با عصبانیت گفتم نه و پارسا که در حال خوابیدن بود با این دیدن قاطیعیت من سریع خوابید و دیگر هیچ نگفت. البته اشنیدم که پارسا هم د...
5 مرداد 1393